تبلیغات
کاردرمانی - گفتگوباخدا
 
▒▒"ما همچنان هستیم،ارگوتراپــی حمایتتــــ مـی کنیم"▒▒

گفتگوباخدا

نوشته شده توسط :خدیجه قائدی
پنجشنبه 31 فروردین 1391-ساعت 13 و 23 دقیقه و 56 ثانیه

«گفتگو با خدا»

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت: پس می‌خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد،
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که می‌خواهی از من بپرسی؟
گفتم:به عنوان خالق انسان‌ها، می‌خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد،
یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می‌توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می‌توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم
و سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن، بخشش یابد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند
اما بلد نیستند احساس‌شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می‌شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشیند
بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.
و یاد بگیرند که من این‌جا هستم.
همیشه.




نظرات() 


m.m
شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 21 و 44 دقیقه و 36 ثانیه
ممنون خانوم قائدی مطلبتون خیلی قشنگ بود مخصوصا جمله ی 4
نظر آقای زارع هم خیلی قشنگ بود.ممنون
zare
پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 23 و 11 دقیقه و 14 ثانیه
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
...
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
zare
پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 22 و 55 دقیقه و 45 ثانیه
گفتگوی قشنگی بود
.
.
.
بهزاد قاسمی
پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 21 و 51 دقیقه و 59 ثانیه
یاد بگیرند که این قدر گلایه نکنند
یاد بگیرند با فکر باز زندگی کنند
یاد بگیرند که خودشان را با دیگران مقایسه کنند در راه رشد خوبی ها
یاد بگیرند که دنیا ترمز ندارد
یاد بگیرند که دنیا دار مکافات است
یاد بگیرند انسان در محدودیت ها ستاره می شود
یاد نگیرند نا مردی کنند
یاد نگیرند که هرچه یاد میگرند درست است
سفلایی
پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 21 و 32 دقیقه و 14 ثانیه
سلام. خیلی قشنگ بود. امیدوارم هممون به این گفتگو عمل کنیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Up Page





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox