تبلیغات
کاردرمانی - DASTANE KOOTAH
 
▒▒"ما همچنان هستیم،ارگوتراپــی حمایتتــــ مـی کنیم"▒▒

DASTANE KOOTAH

نوشته شده توسط :فاطمه سلطانی
شنبه 19 فروردین 1391-ساعت 13 و 52 دقیقه و 50 ثانیه


                                                   داستان غول چراغ جادو

                                 داستان کوتاه             

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

احساس شما بعد از خواندن این داستان چیست ؟ ( مهم )





نظرات() 


نسیم
چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 18 و 59 دقیقه و 18 ثانیه
خوب شاید نگران شون بوذه.میخواسته برشون گردونه.
بهزاد قاسمی
شنبه 19 فروردین 1391 ساعت 22 و 27 دقیقه و 43 ثانیه
فرق اصلی یه مدیر با زیر دستیاش همینه دیگه وقتی صدای 2 تا دو زاری را می شنوه جوگیر نمی شه یه دو دقیقه صبر میکنه بعد حال بقیه را می گیره.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Up Page





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox